گامی که بالاخره برداشته شد !
به هر حال ما هم دچار مرض وبلاگ نویسی شدیم ! البته یه هیج وحه قصد ندارم از این دلنوشته ها یا از اون دل مشغولیا بنویسم چون در محضر اساتید این رشته ما جرات نداریم ، اما لازم بود و لازم ! امیدوارم بتونم به نتیجه دلخواه برسم . . .
واسه شروع سبز آبی هیچی بهتر از یه شعر سبزآبی نیست . . .
تن به آب سپردم مستانه و بیجامه
تا بشوید هر چه جز زلال
تا بروبد هر چه جز خیال
تا نمکـنقش شود تمامی سپید و سیاه
تا به فریاد آید از درون و برون
همه زخمهایِ داغ و خونچکان
تازه بنشسته یا دیرین و ماندگار
تن به آب سپردم
تا بیامیزد روح زلال ِسبزآبی
با این بیرنگِ بیآرزو
و بماند تنها یادی
از آنچه که من بودم
و بماند مانا و پایدار
بر نمکنقشهایِ گنگ
تنها نام ِ سپید و آبی ِتو
آمیخته با دلاویزه عطر ِ
همه خوشههایِ بنفش ِآویخته
و تک گلهایِ مست و خیس و سپید
تن به آب سپردم تا هر شب
مهتاب بریزد با صد ناز
بر سکون سبزآبی
و خوشههای دلتنگِ کهکشان
فروریزند ستارهگانِ سرخ ِخویش
در خنکایِ زلال ِ شورآبهها
و خورشید به هزاران تمنا
سر نهد بر شانههایِ من
و از بستر ِ تر ِ آب
به نرمی و سستی برخیزد سپیدهدمان
و شفق و فلق را
هر بار بجوید ز سینهیِ سرد ِ من
تن به آب سپردم مست و دلداده
تا با هر تپش خورشید
از میانِ تن ِ آتش بگرفتهیِ من
ابرهای سپید در آسمانِ آبی
بربایند روح ِ زلال آب
و بر خشکدشتِ تشنه
ببارند به مهر و به ناز
همه چکابههای آبی ِ عشق را
و دریا
با امواجی خروشان
پرهیاهو و کفکرده و پرخواهش
بیهیچ سرزنش و پرسش
در روح ِ سرگردانِ این دلباختهیِ دوران
نقش کرد نام خویش را
چکه چکه، قطره قطره
اینک ای ماهیانِ رقصان
ای پریزادهگانِ آب
ایارواح سرگردانِِ قایقرانانِ پیر
ای همه نیلوفرهایِ مغرور
ای هور بنشسته بر ارابهیِ آتش
در من و از من
زیستن آغازکنید
کین شورآبهیِ تلخ ِ سبزآبی
همه راز هستی است
همه شور عشق است
همه خروش ِ هزاران فریاد ِ بشکسته است
که میکوبد آن آهنگِ تند خویش
بر صخرههایِ مغرور و خیس
ماسهشنهای داغ و بیتاب
صدفهایِ بگریخته از ژرفای بستر
شرمسار از تهیبودن و بیگوهری
و تنهایِ سپید ِنیمسوختهیِ عطشزده
که در تمنای آغوش آب و زبانهیِ خورشید
برهنه بر کناره، تن سپردهاند . . .