... سبزآبی | کودکانه های مانی عباسی
اردیبهشت ۹ ۱۳۸۸

بوی خوب پاکی !

مانی عباسی

امروز ظهر از خستگی یک روز سخت کاری و برنامه های جور واجور خسته تر از همیشه مشغول چرت زدن بودم ، در پنجره رو به حیات باز بود و نسیم دلنشینی رو تنم در حال رقص . . . همه چیز آماده بود واسه یک خواب ناب بعداز ظهری ، اما . . . یکهو با صدای بچه ی همسایه از خواب پریدم . . با ذوق و شوق و کلی آب و تاب داد میزد ” دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی ! ! …. یادم افتاد که امروز رئیس جمهور محبوب به شهر ما اومده بود و طبق معمول مدرسه ها تعطیل نبود اما دانش اموزان به اردوی یک روزه استقبال رفته بودن و هرکسی هم نمیومد غیبت می خورد !
به هر حال فکر امید ملی و شادمانی و مردم و جشن هسته ای و از همه مهمتر بوی نفت تو خونمون نذاشته هنوز خوابم ببره !!!
یاد کتاب های دکتر بخیر که یه دوره عالمی بود واسمون . . .
“مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست ؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی ! {


فروردین ۲۱ ۱۳۸۸

عشق سال های سبز …

مانی عباسی

Tanaghoz !

غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود ، او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود ، و تنها کسی بود که نگفته بود و نداسته بود عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از ۱۳ سال نداشت . . .

ابراهیم گلستان / عشق سال های سبز