
یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
رنگ گل جمال دیگر درچمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
روز و شب دعای من
بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا
آ نچه مانده از عمر من بجا
گیرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه مرا
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
۲۶ بهمن ۱۳۸۷ at ۷:۵۴ ب.ظ
وای خاله قربون کودکی هات بره …
بچه هنری به خاله ش میره ها …
باید قاب گرفت همچین کوچک هنرمندی رو :دی
۱ اسفند ۱۳۸۷ at ۸:۳۳ ب.ظ
گوشهایم پر بود از نق نق بی صدای عروسک ها
دستانم پر از گل های رنگی…
و من چه ساده باور می کردم لالایی فرشته ها را در سیاهی شب
….
اجازه دارم لینکتون کنم؟
واقعا وبلاگ زیبایی دارین…. تبریک می گم
۲۶ اسفند ۱۳۸۷ at ۱۲:۳۲ ب.ظ
چقدر بزرگ شدی کوچولو !!!
عجله نکن آقا مانی ! وقت برای بزرگ شدن زیاده . بچه که بودی قصه هات با یه نوازش به شادی تبدیل می شد . حالا می خوای این همه بارو رو شونه های کی سوار کنی ؟
۲۶ اسفند ۱۳۸۷ at ۹:۰۴ ب.ظ
من همیشه آرزوم بوده بچه بمونم ! اما حالا واسم افتخاره که اومدین واسم نظر گذاشتی . هرچند با تردید ! اما خوشحالم.