عشق سال های سبز …

مانی عباسی

Tanaghoz !

غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود ، او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود ، و تنها کسی بود که نگفته بود و نداسته بود عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از ۱۳ سال نداشت . . .

ابراهیم گلستان / عشق سال های سبز


۴ دیدگاه به “عشق سال های سبز …”

  • تردید گفته:

    وقتی که عاشق نیستی احساس می کنی که تنهائی چون همه برای تو معادل یک نفر هستند ، ولی وقتی که عاشق می شی تازه می فهمی که چقدر تنها بودی و خبر نداشتی . از اون به بعد یک نفر برای تو می شه همه .
    نکنه جانور درون مانی ما وحشی شده و به در و دیوار بودنش چنگ می زنه ؟!!!
    قصد کنجکاوی نبود ، این احساس نوستالژیک پیرمردها به کلمه عشقه …

    ضمنا انتظار دیدن عکس های بی شمار زیبائی در سایت شما هست . لطفا عکس های زیباتونو از کنج گنجه بیرون بیارید . می دونم که سخته آدم پاره های تنشو بذاره جلوی چشمهای دیگرتران !!!

  • مانی عباسی گفته:

    این جانور از بچگی به در و دیوار میزد !…

    حالا یعنی این ها اینقدر بد بوده که شما منتظر خوب هاش هستین ؟! چشم خوباشم سوا می کنم دو دستی تقدیم می کنم ارباب

  • تردید گفته:

    شازده کوچولو !
    کیفیت حرف نداره . مشکل با کمیت و سوژه های شکار نشده است . ضمنا ما نه اربابیم نه رعیت !!! (-;

  • مثل هیچ کس گفته:

    باز هم عالی بود

    …. مثل همیشه

دیدگاهی بنویسید