عشق سال های سبز …
غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ، اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود ، او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ، خاموش بود ، همچنان خاموش بود ، و تنها کسی بود که نگفته بود و نداسته بود عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از ۱۳ سال نداشت . . .
ابراهیم گلستان / عشق سال های سبز

۲۳ فروردین ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ق.ظ
وقتی که عاشق نیستی احساس می کنی که تنهائی چون همه برای تو معادل یک نفر هستند ، ولی وقتی که عاشق می شی تازه می فهمی که چقدر تنها بودی و خبر نداشتی . از اون به بعد یک نفر برای تو می شه همه .
نکنه جانور درون مانی ما وحشی شده و به در و دیوار بودنش چنگ می زنه ؟!!!
قصد کنجکاوی نبود ، این احساس نوستالژیک پیرمردها به کلمه عشقه …
ضمنا انتظار دیدن عکس های بی شمار زیبائی در سایت شما هست . لطفا عکس های زیباتونو از کنج گنجه بیرون بیارید . می دونم که سخته آدم پاره های تنشو بذاره جلوی چشمهای دیگرتران !!!
۲۳ فروردین ۱۳۸۸ at ۷:۳۱ ب.ظ
این جانور از بچگی به در و دیوار میزد !…
حالا یعنی این ها اینقدر بد بوده که شما منتظر خوب هاش هستین ؟! چشم خوباشم سوا می کنم دو دستی تقدیم می کنم ارباب
۲۴ فروردین ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ق.ظ
شازده کوچولو !
کیفیت حرف نداره . مشکل با کمیت و سوژه های شکار نشده است . ضمنا ما نه اربابیم نه رعیت !!! (-;
۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ق.ظ
باز هم عالی بود
…. مثل همیشه