بوی خوب پاکی !
امروز ظهر از خستگی یک روز سخت کاری و برنامه های جور واجور خسته تر از همیشه مشغول چرت زدن بودم ، در پنجره رو به حیات باز بود و نسیم دلنشینی رو تنم در حال رقص . . . همه چیز آماده بود واسه یک خواب ناب بعداز ظهری ، اما . . . یکهو با صدای بچه ی همسایه از خواب پریدم . . با ذوق و شوق و کلی آب و تاب داد میزد ” دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی ! ! …. یادم افتاد که امروز رئیس جمهور محبوب به شهر ما اومده بود و طبق معمول مدرسه ها تعطیل نبود اما دانش اموزان به اردوی یک روزه استقبال رفته بودن و هرکسی هم نمیومد غیبت می خورد !
به هر حال فکر امید ملی و شادمانی و مردم و جشن هسته ای و از همه مهمتر بوی نفت تو خونمون نذاشته هنوز خوابم ببره !!!
یاد کتاب های دکتر بخیر که یه دوره عالمی بود واسمون . . .
“مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست ؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی ! {