بهمن
۱۷
۱۳۸۷
مانی عباسی

Enlarge View
Patricia Piccinini * / The young family (2002-2003) - Materials: Silicone, acrylic, human hair, leather, timber
دنیای پاک ذهن ما !
دنیای رنگی شما !
دنیای خوب خوب بچه های ما . . .
خانه های سبز و پر امید ما . . .
اندرون جان و دلهای رقیق پر زِ ایمان . . .
ای فغان از نیت پاک شُ + ما !
بر سر شانه رود آن روی هابیلی ما
این : سرشت و تینت و ذهن کثیف و آبرو و در نهایت سرنوشت خوب ما
صد فغان و صد فغان و صد فغان . . .
پ . ن :
*Patricia Piccinini (born in 1965 in Freetown, Sierra Leone) is an Australian artist. Her art work came to prominence in Australia in the late 1990s. In 2003 she was selected as the artist to represent Australia at the Venice Biennale.
بدون نظر
بهمن
۱۵
۱۳۸۷
مانی عباسی
بعضی دوستان پرسیده بودند که . . .
خوب به قول معروف عکس های شخصی و دل دلی رو اینجا آپ می کنم: Mani Abbasi on Flickr
بدون نظر
بهمن
۱۵
۱۳۸۷
مانی عباسی
عکس زیر چطوره ؟!
ازدواج رعیت ،
داماد نوشیدنی را بریز،
که عروس در جلوی تو،
گیسوان خود را بر تخت نشانده است،
گیسوان آزاد و پریشان او در اطراف سرش ،
سری با گندم رسیده در کنار دیوارست،
مهمانان بر روی میزهای طویل منتظرند،
نی نوازان همه آماده اند،
تازی در زیر میز،شهردار هم آمده ،
زنان با پیشانی بندهای خود رسیده اند،
و همه سرگرم گفتگو،
ولی دستان عروس در دامنش،
عجیب ساکت مانده،ظروف ساده،
پخش می شود، و دو خدمتکار،
مشغول پذیرایی هستند .
(( ویلیام کارلوس ویلیامز ))
بدون نظر
بهمن
۵
۱۳۸۷
مانی عباسی
به هر حال ما هم دچار مرض وبلاگ نویسی شدیم ! البته یه هیج وحه قصد ندارم از این دلنوشته ها یا از اون دل مشغولیا بنویسم چون در محضر اساتید این رشته ما جرات نداریم ، اما لازم بود و لازم ! امیدوارم بتونم به نتیجه دلخواه برسم . . .
واسه شروع سبز آبی هیچی بهتر از یه شعر سبزآبی نیست . . .
تن به آب سپردم مستانه و بیجامه
تا بشوید هر چه جز زلال
تا بروبد هر چه جز خیال
تا نمکـنقش شود تمامی سپید و سیاه
تا به فریاد آید از درون و برون
همه زخمهایِ داغ و خونچکان
تازه بنشسته یا دیرین و ماندگار
تن به آب سپردم
تا بیامیزد روح زلال ِسبزآبی
با این بیرنگِ بیآرزو
و بماند تنها یادی
از آنچه که من بودم
و بماند مانا و پایدار
بر نمکنقشهایِ گنگ
تنها نام ِ سپید و آبی ِتو
آمیخته با دلاویزه عطر ِ
همه خوشههایِ بنفش ِآویخته
و تک گلهایِ مست و خیس و سپید
تن به آب سپردم تا هر شب
مهتاب بریزد با صد ناز
بر سکون سبزآبی
و خوشههای دلتنگِ کهکشان
فروریزند ستارهگانِ سرخ ِخویش
در خنکایِ زلال ِ شورآبهها
و خورشید به هزاران تمنا
سر نهد بر شانههایِ من
و از بستر ِ تر ِ آب
به نرمی و سستی برخیزد سپیدهدمان
و شفق و فلق را
هر بار بجوید ز سینهیِ سرد ِ من
تن به آب سپردم مست و دلداده
تا با هر تپش خورشید
از میانِ تن ِ آتش بگرفتهیِ من
ابرهای سپید در آسمانِ آبی
بربایند روح ِ زلال آب
و بر خشکدشتِ تشنه
ببارند به مهر و به ناز
همه چکابههای آبی ِ عشق را
و دریا
با امواجی خروشان
پرهیاهو و کفکرده و پرخواهش
بیهیچ سرزنش و پرسش
در روح ِ سرگردانِ این دلباختهیِ دوران
نقش کرد نام خویش را
چکه چکه، قطره قطره
اینک ای ماهیانِ رقصان
ای پریزادهگانِ آب
ایارواح سرگردانِِ قایقرانانِ پیر
ای همه نیلوفرهایِ مغرور
ای هور بنشسته بر ارابهیِ آتش
در من و از من
زیستن آغازکنید
کین شورآبهیِ تلخ ِ سبزآبی
همه راز هستی است
همه شور عشق است
همه خروش ِ هزاران فریاد ِ بشکسته است
که میکوبد آن آهنگِ تند خویش
بر صخرههایِ مغرور و خیس
ماسهشنهای داغ و بیتاب
صدفهایِ بگریخته از ژرفای بستر
شرمسار از تهیبودن و بیگوهری
و تنهایِ سپید ِنیمسوختهیِ عطشزده
که در تمنای آغوش آب و زبانهیِ خورشید
برهنه بر کناره، تن سپردهاند . . .
۳ دیدگاه